Home خانه
صلصال و شاهمامه
صلصال و شاهمامه
حماسهی عشق و دلاوری در بامیان
در روزگارانِ پیشین، آنگاه که کوه و دشت زبان داشت و نام پهلوانان با باد سفر میکرد، در سرزمین بامیان جوانی بود نامدار به صلصال، فرزندِ جهانپهلوان؛ جوانی با بازوانی چون آهن گداخته و دلی سرشار از غیرت و مردانگی.
در همان دیار، شاهمامه میزیست؛ مهلقا، آفتابرخ، دخترِ میرِ بزرگ بند امیر. خداوند حسن را در چهرهاش تمام کرده بود، چنانکه یک سوی رویش چون خورشید میدرخشید و سوی دیگر چون ماهِ تابان. آوازهی زیباییاش از کوههای بامیان گذر کرده و به دشتها رسیده بود؛ پیر و جوان از وصفش در شگفت، و دختران از حسرت خاموش.
شاهمامه نازدانهی پدر بود؛ در پرِ قو پرورده و در حریر پیچیده. هر چه خواست، بیدرنگ فراهم میشد.
و صلصال، پهلوانی بیهمتا؛ در کشتی کسی پشتش را به خاک ندیده، در تیراندازی خطا نمیشناخت و در سوارکاری همچون باد میتاخت.
روزی از روزگار، در جشن بزرگ بامیان، چشم صلصال بر شاهمامه افتاد. ناگاه دل از دست بداد و جانش به لرزه افتاد. چون به هوش آمد، نه یک دل که صد دل عاشق شده بود. از آن پس شبش بیخواب و روزش بیقرار گشت و نام شاهمامه ورد زبانش شد. آوازهی عشقش در شهر پیچید و خود به پدر گفت:
«یا مرا به شاهمامه برسان، یا جان از تنم بگیر.»
از آن سوی، شاهمامه نیز چون آهو در دام عشق افتاد. نه خواب داشت و نه آرام؛ دلش در گرو نام صلصال میتپید. دوستانش گفتند:
«ای دخترِ میر، تو در زیبایی بیمانندی و او در دلاوری یگانه؛ این دو گوهر جز به هم سزاوار نیستند.»
دل به دل راه یافت؛ آتشی که در دل صلصال شعله کشیده بود، در جان شاهمامه نیز زبانه زد.
چون خواستگاری پیش آمد، میر بند امیر کار را آسان نگرفت. رسم روزگار چنین بود که داماد را به آزمایش کشند. پس سه شرط گران بر دوش صلصال نهاد:
نخست آنکه بندی سترگ بسازد تا آب در آن ذخیره گردد و زمین بامیان از خشکسالی رهایی یابد.
دوم آنکه پلنگان وحشی را که سالها مردم را به ستوه آورده بودند، از میان بردارد.
و سوم آنکه اژدهای دو سر، آن دیوِ آتشنفس که چهل دختر را بلعیده بود، به خاک افکند.
شاهمامه چون این شنید، دلش لرزید و دیدهاش پر اشک شد؛ شب و روز دست به دعا برداشت و نام صلصال را با آه بر زبان آورد.
اما صلصال، پهلوانِ آزموده، همت گماشت. صخره از کوه فروغلتاند، سنگ بر سنگ نهاد و پس از سه سال، بندی استوار برافراشت؛ چنانکه آب در آن آرام گرفت و زمین جانی تازه یافت. مردم بامیان فریاد آفرین برداشتند.
سپس کمر به شکار پلنگان بست. تیر از کمان رها میکرد و مرگ را به سینهی درندگان مینشاند. دشت و کوه از شر پلنگان پاک شد.
اکنون تنها یک راه مانده بود: رویارویی با اژدها.
صلصال شمشیر فولادین خود را که در درهی آهنگران آب داده بودند برگرفت؛ شمشیری که سنگ را دو نیم میکرد. به سوی لانهی اژدهای دو سر شتافت و در نبردی سهمگین، آن دیوِ خونخوار را از پای درآورد. زمین لرزید و آسمان نعره کشید.
چون خبر به شاهمامه رسید، اشک شوق بر گونهاش روان شد. بامیان یکپارچه شادی گشت و مردم عزم جشن گرفتند. گفتند:
«این پیوند را در نوروز، آغاز بهار و زندگی، برپا میکنیم.»
دو رواق بزرگ در کنار بند ساخته شد؛ یکی سبز برای عروس، و دیگری سرخ برای داماد. روز موعود فرا رسید. شاهمامه با زیورهای لعل و زمرد، چون پری از بهشت، در رواق خویش نشست و صلصال با هیبت کوه و وقار شاهان، در جایگاه خود ایستاد.
پرندگان نغمه سر دادند، آهوان دویدند، اسبان شیهه کشیدند؛ گویی زمین و آسمان در جشن شریک بودند.
اما چون پردهها کنار رفت، ناگاه مردم دیدند که در هر دو رواق، پیکرههایی ایستادهاند بیجان و خاموش. حیرت همه را فرا گرفت. سکوتی سنگین بر دشت افتاد.
مردم از بیم و شگفتی به سجده افتادند و آن دو پیکرهی سرخ و سبز را نشانهای آسمانی دانستند. از آن روز، نام صلصال و شاهمامه جاودانه شد و داستان عشق و دلاوریشان سینهبهسینه گشت.
هر بامداد، خورشید بر آن دو میتابید و سرخی و سبزیشان بامیان را چون بهشت میآراست؛ تا امروز که آوازهشان از جابلقا تا جابلسا رسیده است.
گرچه تقدیر وصال را از آنان دریغ داشت،
اما یادشان جاودان ماند.
نوت: این داستان با الهام از داستان صلصال و شاهمامه در کتاب حکایات و روایات نوشته عنایتالله شهرانی بازنویسی شده است.
لایک و کمنت کنین






























































د لوګر د دوو ښوونځیو د اوبو سیستم د فعالولو لپاره نغدي مرسته وشوه






























