زندگی نامه عباس ابراهیم زاده
از اقتصاد تا سیاست : از صفر تا صد
نام کتاب : به هیچ کس اعتماد نکن ، که اولین ضربه ایی که میخوری از کسانی هست که به آنها اعتماد داری در دنیا هیچ کس از کس نیست هر کس روی مطلب خود میچرخد. غلام عباس ابراهیم زاده به گفته مردم مشهور به عباس دالر فرزند محمد ابراهیم متولد سه جوزا ۱۳۴۹ محل تولد افغانستان ولایت مزارشریف والسوالی شولگره قریه دور افتاده دالان زاده شده در قریه دالان مربوط والسوالی شولگره می باشم . در یک خانواده متوسط نه فقیر نه ثروتمند پیدا شده ام که دو برادر و پدر و مادر در یک خانواده کوچک بودیم من تا سن شش سالگی در قریه دالان زندگی می کردم و یک زندگی بسیار پر مشقت داشتم پدر مرحومم یک روحانی بسیار خوب بود.
و دو کاکا داشتم یکی از کاکاهایم قبل از بدنیا آمدن من وفات کرده بود و یک پسر از آن بنام حیدر به جای مانده بود که از ما جدا زندگی می کرد و یک کاکای دیگر بنام محمد اسحاق داشتم که از نگاه برادری با پدرم بسیار جنجال داشت و هر روز زندگی را بالای پدر من تلخ ساخته بود من از چهار سالگی تا شش سالگی از طرف زمستان ها هم در مدرسه دینی می رفتم و هم در مکاتب دولتی درس میخواندم و از طرف بهار پدرم دست تنها بود پسر جوان آن بنام محمد اسماعیل که از مادر دیگرم بود وفات کرده بود و پدرم از تنهایی خود رنج می برد من همراه با پدرم در کارهای دهقانی آن کمک می کردم که تا یک تسلی برای دل پدرم شود بعدآ برادر کوچکم که چهار سال همراه من فرق داشت از من خورد تر بود هنوز نمی توانست که در کار پدرم کمک کند و به درس هم چندان علاقه ایی نداشت تنها امیدواری پدرم که در آن زمان پسر جوان خود را از دست داده بود فقط من بودم . پدر و مادرم هر دو انسان های بسیار زحمت کش و مهربان بودند و همیشه آرزوی آن بود که ما درس بخوانیم از اینکه خودش عالم دین بود آرزویش این بود که ما یک عالم دینی شویم . و همیشه پدرم از غم پسر جوان خود شب ها گریه می کرد و من می رفتم برایش تسلی می دادم که پدر من هم بزرگ می شوم و اسماعیل پسرت دیگر بر نمی گردد همه چیز خوب خواهد شد و پدرم راحت می شد و گردن من را می گرفت محکم در آغوش خود فشار می داد . و می گفت که تمام امیدواری من تو هستی.
بعد از کودتای هفت ثور و برآمدن مجاهدین و جنگ های داخلی بین حزب های اهل تشیع در منطقه چهارکنت و غره قاچ که آهسته آهسته به دالان سراید میکرد پدرم تمام مال و زندگی خود را به فروش رساند که مبلغ نودهزار افغانی پول آن زمان که معادل به دو هزار دالر امریکایی می شد از قریه دالان هجرت به طرف والسوالی چهار کنت توسط اسب انتقال کردیم بعد از آن توسط موترهای آن زمان که بسیار قدیمی بود از والسوالی چهارکنت طرف مزارشریف حرکت دادند که در آن زمان مجاهدین بنام حرکت اسلامی که ریس آن بنام دین محمد خان در والسوالی چهارکنت که کلان آن زمان بود اجازه کوچ کردن را به کسی نمی داد که ما با کوچ خود آمدیم و یک پسر کاکای جوانم بنام امیر محمد ما را کمک می کرد از طرف مجاهدین برای ما ممانعت صورت گرفت که بعد از دو روز توقف به التماس زیاد پدر مرحومم از اینکه مادرم مریض بود موفق شدیم اجازه بگیریم که تا به مزارشریف برویم . بعد از اینکه حرکت کردیم در نزدیکی مزار شریف در یک قشلاق بنام آبولای شب در آنجا در یک خانه دوست پدرم ماندیم که در چند کیلومتری مزارشریف قرار داشت برای بار اول مزار شریف را شب از سر بام نگاه کردیم که چراغ های برق روشن بود اولین بار بود که از یک تاریکی قشلاق روشنی یک شهر را از دور مشاهده کردیم شب تا صبح از هیجان خوابم نمی برد که فردا زودتر مزار شریف برویم ، و فردای آن روز در یک موتر دوباره حرکت کردیم و به مزار شریف رسیدیم کسی که از قریه ما بنام حاجی رسول داد بود که از ما پیشتر در مزار شریف رسیده بود خانه و جای داشت با فامیل خود با ما یکجای در مزار شریف در یک موتر آمدند بعد از رسیدن به مزار شریف بدون اینکه شب برای ما تعارف مهمانی کند با پدرم خداحافظی کرد و ما را نابلد بی خانه و بی جای در آنجا ترک کرد و پدر مرحومم بسیار پریشان شد من برایش گفتم که چرا پریشان شدی پدرم برایم گفت که هیچ جای نیست شما را کجا ببرم در آن زمان من تقریبآ هفت ساله بودم من به پدرم گفتم که بیا خانه خسور مامایم بنام غلام حسن قصاب مشهور بود و یکی از بزرگای مزار شریف بود می رویم پدرم به من گفت که من با آنها چندان آشنایی ندارم گفتم که آنها انسانهای خوب هستند حتما شب برای ما الی خانه پیدا کردن جای می دهد پدرم قبول کرد و شب رفتیم خانه خسور بره مامایم بنام میرزا حسین قصاب و ناظر حسین قصاب رفتیم آنها از ما بسیار پذیرایی خوب کردند و به پدرم گفتند که تا زمانی که خانه کرایی پیدا نکردین مهمان ما هستید اگر هم خانه پیدا نکردی همیشه خانه ما باشید از اینکه پدرم انسان غیرتی بود بعد از یک شب دنبال خانه کرایی سرگردان گشت که بعد از دو روز در مسجد سفید مزار شریف یک خانه دو اتاقه را به کرایه گرفت و بعد از آن ما راحت شدیم و بعدآ پدرم با من یکجای دنبال کار برآمدیم و بعد از ماه ها تلاش پدرم یک دکان در مندوی شهر مزار شریف که آرد و گندم فروخته می شد به کرایه گرفت من هم از پدرم خواهش کردم که روزانه همراه تو کار می کنم از اینکه شوق و علاقه من به کار بود و هم کمک به پدرم بود چون پسر جوان خود را از دست داده بود من هم در دم روی دکان یکی از وطن دار های ما که از قریه دالان بود کار و بار بسیار کوچک میوه فروشی را
کوچک شروع کردن
ادامه دارد ..