Home خانه

استاد خلیل‌الله خلیلی نقل می‌کردند که

استاد خلیل‌الله خلیلی نقل می‌کردند که

603891539 1783909252550492 1621708527238055545 n«ساعت چهار صبح بود؛ طنینِ کوبیدنِ درِ کوچه، سکوت سحرگاه را شکست. با نگرانی بیرون رفتم تا ببینم در این وقتِ صبح چه خبر است. راننده ارگ را دیدم که ایستاده بود؛ گفت: «اعلی‌حضرت شما را خواسته‌اند.» با عجله لباس پوشیدم و راهی شدم. وقتی به حضور پادشاه رسیدم، ایشان را بسیار پریشان و متأثر یافتم.

​پرسیدم: «اعلی‌حاضرتا، خیر باشد؛ در این وقتِ صبح چه اتفاقی افتاده که چنین نگران هستید؟»

شاه با اندوه پاسخ داد: «جوانی در چاریکار، پسر کاکای خود را به قتل رسانده است. حالا مادر مقتول بر اجرای حکم اعدام پافشاری می‌کند و من باید حکم قصاص را امضا کنم. یک جوان کشته شده و حالا جوان دیگری در آستانه مرگ است. طاقت امضای این حکم را ندارم؛ بیا برویم چاریکار، شاید بتوانیم دل آن مادر داغ‌دیده را به دست آوریم و او را از قصاص منصرف کنیم.»

​بی‌آنکه به هیچ‌یک از مقامات محلی یا ارکان حکومتی خبر بدهیم، بی‌سروصدا راهی چاریکار شدیم. پس از جست‌وجو، خانه‌ی مقتول را یافتیم. شخصی در را باز کرد؛ پادشاه به او گفت: «به مادرِ مرحوم بگویید که محمد ظاهر آمده است.» آن شخص که پادشاه را نشناخته بود، گیچ ماند. من پیش‌قدم شدم و گفتم: «بگو اعلی‌حضرت پادشاه آمده‌اند.»

​اهالی خانه با حیرت و عجله ما را به داخل هدایت کردند. در وسط اتاق، تنها صندلی موجود را برای پادشاه گذاشتند. شاه به من رو کرد و گفت: «شما نیایید؛ می‌خواهم خودم به تنهایی با این مادرِ فرزند‌مرده صحبت کنم.»

​تقریباً یک ساعت گذشت. نگرانی‌ام باعث شد آهسته وارد اتاق شوم. صحنه‌ای که دیدم تکان‌دهنده بود: پادشاه روی زمین نشسته بود و آن پیرزنِ روستایی را بر روی صندلی نشانده بود. هر دو به پهنای صورت می‌گریستند. در همان لحظات، آخرین جملات پادشاه را شنیدم که می‌گفت:

«از تو سپاسگزارم که حرفم را بر زمین نگذاشتی و از قصاص گذشتی. دولت خون‌بهای فرزندت را می‌پردازد و من اکنون با خاطری آسوده به کابل باز می‌گردم.»

​پی‌نوشت تأمل‌برانگیز:

​این داستان حکایت زمانی است که «جان انسان» چنان ارزشی داشت که پادشاه مملکت را در دل شب بی‌خواب و نگران می‌ساخت. وقتی خشونت عادی می‌شود، جان و عزت مردم بی‌ارزش می‌گردد؛ اما این روایت یادآور آن است که قدرت واقعی در تواضع و حفظ حرمت خون انسان‌ها نهفته است. افسوس بر خون‌های ناحقی که در تلاطم دوران‌ها ریخته شد و می‌شود.