Home خانه

مخدوم رهین، وزیر پیشین اطلاعات و فرهنگ، روایت می‌کند که روزی استاد خلیلی برایم گفت

مخدوم رهین، وزیر پیشین اطلاعات و فرهنگ، روایت می‌کند که روزی استاد خلیلی برایم گفت

602934775 1478428580954677 4020448651227991383 n«یک روز حوالی ساعت چهار صبح، دروازهٔ کوچه تک‌تک شد. با نگرانی بیرون شدم تا ببینم چه خبر است. پشت دروازه رانندهٔ ارگ ایستاده بود و گفت: اعلی‌حضرت شما را خواسته است. با عجله لباس پوشیدم و رفتم. دیدم پادشاه بسیار نگران و متأثر است. پرسیدم: اعلی‌حضرت، خیریت باشد؟ در این وقت صبح چرا این‌قدر نگران هستید؟

پادشاه گفت: جوانی، پسرِ کاکایش را در چاریکار کشته است. اکنون مادر مقتول خواهان اجرای حکم اعدام اوست و من باید آن را امضا کنم. یک جوان کشته شده و حالا جوان دیگری قصاص می‌شود. بیا به چاریکار برویم، شاید بتوانیم مادر مقتول را از این تصمیم منصرف کنیم.

بی‌سر و صدا راهی چاریکار شدیم و حتی به هیچ‌یک از ارکان حکومت محلی هم خبر ندادیم. نشانی خانهٔ مقتول را پرسیدیم و پیدا کردیم. کسی دروازه را باز کرد. پادشاه به او گفت: به مادر مرحوم بگو محمد ظاهر آمده است. چون آن شخص محمد ظاهر را نشناخت، من پیش رفتم و گفتم: بگو اعلی‌حضرت پادشاه آمده است.

او با عجله داخل رفت و چند دقیقه بعد اتاقی را آماده کردند و چوکی‌ای در وسط اتاق برای پادشاه گذاشتند. پادشاه به من گفت: شما نیایید، خودم با این مادر داغ‌دیده صحبت می‌کنم. نزدیک به یک ساعت گذشت و نگران شدم. داخل رفتم و دیدم پادشاه روی زمین نشسته و چوکی را به آن پیرزن داده است و هر دو گریه می‌کنند.

آخرین جملهٔ پادشاه این بود: تشکر که سخنم را بر زمین نگذاشتی و از قصاص منصرف شدی. دولت خون‌بهای پسر مرحومت را می‌پردازد و من اکنون با خیال آرام به کابل برمی‌گردم.»

دکتر رهین این داستان را به آقای متین امین در امریکا روایت کرده است.