Home خانه

در سال ۱۳۳۸ هجری شمسی اعلیحضرت محمد ظاهر شاه به یک سفر غیر رسمی به شمال کشور می رود

در سال ۱۳۳۸ هجری شمسی اعلیحضرت محمد ظاهر شاه به یک سفر غیر رسمی به شمال کشور می رود

584956759 1357930516346421 7127954214775228353 nروزی پدری عزیز و بزرگوارم خاطره ی از گذشته هایش را بیان کرد و من با تمام امانت داری آن را به تحریر در آورده و حضور شماخوبان تقدیم میدارم.

دوستان عزیز در سالها قدیم در اوغایتا که شاه بود و زنده گی با صفا بود بلی در یکی از روزها دقیقا تاریخ ۱۱جدی سال ۱۳۴۸ هجری شمسی کارمندان ارگ شاهی بعد از یک روز کاری دور هم جمع شده و در قصر گلخانه ارگ این تصویر را قید خاطره ها کردند پدرم در آن زمان جوان ترین کارمند بود در تصویر وی با همکارانش و این تصویر به خط و قلم نور محمد خان کهگدای به پدرم هدیه شده است.

پدرم ۲۲ سال در ارگ شاهی ایفا وظیفه نمود و خاطرات و تجربیات فراوانی از آنجا را با خودش حمل میکرد و خود از آن حکومت مستندی بود متاسفانه غفلت و دوری از آن عزیز باعث شد که نتوانم زیاد از گذشته هایش بشنوم ولی یادداشت های دارد که اگر نصیب بود وطن رفته و با خود بر میدارمش .

البته باید یاد آور شوم پدرم شناختی که از شاه داشت شاه را یک مسلمان متدین ، مهربان رعیت پرور ، عادل و خیلی خاکی تعریف میکرد و می گفت که شاه علاقه زیاد به شکار ، اسپ سواری ، شعر و موسیقی داشت

در سال ۱۳۳۸ هجری شمسی اعلیحضرت محمد ظاهر شاه به یک سفر غیر رسمی به شمال کشور می رود.

در این سفر دوستان نزدیک اعلیحضرت از جمله غلام محمد رحیم مشهور به غلام بچه ، استاد خلیل الله خلیلی شاعر و سایر دوستانش با ۴ تن کارمندان ارگ از جمله سرمنشی ارگ حافظ نور محمد خان کهگدای ، مولانا دولت محمد محتدی مشاور ارگ ، محمد سیلمان خان و پدرم مدیر مدیریت مامورین دارالتحریر شاهی با شاه همراه بودند.

سفر از ارگ شاهی آغاز به سوی جبل سراج ، سالنگ ، دوشی ، بغلان ، کندز و هدف نهایی بدخشان ادامه پیدا میکند .

در مسیر راه در شهر های مختلف اقامت می کنند .

شاه با همراهانش در ولایت بغلان در جشن اطفال اشتراک کرد و بعدا بسوی کندز سفر را ادامه دادند و در مدتی اقامت شان در کندز روزی برای عصریه دیگر در هوتل سپین زر مهمان غلام سرور خان ناشر می شوند .

در بدخشان از ولسوالی های بارک، اشکاشم، زیباک ، پامیر و مرکز ولایت بدخشان شهر فیض آباد دیدن می کنند .

پدرم از خاکی بودن ظاهر شاه چنین حکایت میکند که از فیض آباد سفری به سوی یکی از ولسوالی داشتیم در مسیر راه با بازگل بدخشی آواز خوان محلی سر خوردیم بازگل بدخشی در آن زمان به صفت پسته رسان ایفا وظیفه میکرد او وقتی شاه را می بیند سلام و احترام میکند و خودش را معرفی میکند و دفعتا پتو یا شال خود را در روی زمین پهن کرده و از ظاهر شاه دعوت میکند که چند لحظه ی بنشیند ظاهر شاه بدون معطل بروی پتو بازگل بدخشی چار زانو به زمین می نشیند و یک ساعتی با وی صحبت میکند .

ظاهر شاه ، شاه هنر پرور بود علاقه مفرط به هنر وادبیات و فرهنگ کشور داشت وقتی از مریضی مخفی بدخشی آگاه می شود در برگشت از سفر پامیر به منزل مخفی بدخشی به عیادتت وی میرود او را مورد عنایت قرار داده و برایش یک پایه رادیو تحفه میدهد و دستور میدهد که دو مکتب لیسه یکی در فیض آباد و دیگری را در کابل به اسم مخفی نام گذاری کنند

استاد خلیل الله خلیلی شاعر در حضور شاه و مخفی بدخشی شعری در وصف وی می سراید ؛

خوشم که خضر رهم شد فروغ یزدانی

که بشنوم سخن مخفی بدخشانی

با وجودیکه سفر اعلیحضرت سفر رسمی نبود ولی در مدت اقامتش در گوشه های مختلف بدخشان ، وقتی مردم از حضور شاه آگاه می شدند باز به شکلی خود را می رساندن و شکایات شان را به کارمندان پیش می کردند تا به حضور شاه برسانند در ولسوالی زیباک مردم از علاقه دار زیباک و یک قاضی شکایت میکنند و شاه حکم صادر میکند که هر دو باید زندانی شوند و مدت حبس شان را در کابل سپری کنند و دستور میدهد که هر دو از بدخشان پای پیاده به کابل بروند .

شیوه شاه رعیت پرور و عادل با مجرمین چنین بود .

نویسنده متن : لیلماسیدیار